3 مرداد 98
🥳🥳🥳 3 مرداد 98 با شعر خوندن روح انگیز دخترم بیدار شدم از خواب 😚😚😚😍💃 طبق معمول صبح قبل از مامان بیدار شدی و میخواستی بیدارم کنی ولی چون من هنوز خوابم میومد پشتمو کردم بهت و خوابیدم 😉😇 بعد از اینکه چند دقیقه با عروسکت بازی کردی اومدی کنارم و خودتو چسبوندی بهم و برام شعر تاب تاب عباسی رو خوندی 😍😍😍😍😍 واااای 🤗🤗 احساس کردم کل خوشیهای دنیا مال منه تاب تاب عباسی اُدا منو نَنازی (نندازی) اِنازی (بندازی) تو بعَلِ(بغل) مامان اِنازی(بندازی) مرتبه دوم هم به جای تاب تاب عباسی. گفتی تاب تاب خدایی کلی بوست کردم و قربون صدقه ات رفتم بعدش که خواستم با هم تاب تاب عباسی رو بخونیم تا که گفتم تاب تاب عباسی تو گفتی شاه نداره 😜 فهمیدم...
یادآوری خاطراتم 😉 البته با بعضایشون هنوزم درگیرم 😊
🌺 تقدیم به مادران حال و آینده 🌺 : چند ساعت خواب پیوسته بزرگترین آرزوی همه مادرانی که در طول شب به شیرخوارشان شیر میدهند، همین است: چند ساعت خواب پیوسته. اصلا مهم نیست که نوزاد عزیز شاید 12 ساعت هم بخوابد. وقتی قرار باشد هر یک ساعت یک بار بلند شوی و بچه را شیر بدهی و آروغ بگیری و دوباره بخوابانی، همه آن 12 ساعت کوفت آدم میشود! طوری که آدم آرزو میکند فقط 4 ساعت بخوابد، اما پیوسته. آرزویی که رسیدن به آن برای بعضیها 6 ماه، بعضیها یک سال و بعضیها چند سال طول میکشد. بهشت خودش را دو دستی تقدیم زیر پای این گروه آخر میکند! یک لیوان چای داغ همیشه ماجرا از "یه لیوان چایی بخورم، حا...
چهارشنبه چهار اردیبهشت 98
شب خونه بابا بخشی بودیم میخواستیم برگردیم خونه خودت جوراباتو پوشیدی ولی برعکسی اونجا متوجه نشدم تو مسیر خوابیدی رسیدیم خونه خوابوندمت اومدم جوراباتو در بیارم دیدم عهههه کف جوراب پشت پاته 🤣🤣🤣 اینم عکسش 👇👇👇 رفتی سراغ کیف مامان و باز خودتو آرایش کردی مثلا 😅😅😅 👇 عکسای دیگه از آشپز کوچولو 👇👇👇 ...
عکسهای بازمانده
25 فروردین 98 : با خاله طیبه اینا عصرونه رفتیم آبنما 👇👇 اینجا قراره بعدها مکان تفریحی بشه ولی الان نیمه سازه چون بابات یه جورایی مسئول ساختشه اومدیم تو حیاطش رو یکی از سکوها نشستیم بابات و عمو داوری هم درختای هرز رو از تو حیاط کندن و محوطه رو تمیز کردن ببین بابات از تفریحاتشم واسه کارش استفاده میکنه 😐😐😐😐 و تو هم همیشه سنگ ببینی باید سنگ تو دستت باشه دوشنبه 9 اردیبهشت 98 : شب بابای مهربونت ساندویج درست کرد رفتیم پارک شام خوردیم خیلی هم خوش گذشت البته اینم بگم چون تو هیچوقت ساندویج نمیخوردی منم عدس پلو برات گذاشتم حالا بماند که اون شب بر خلاف انتظار اصلا عدس پلو نخوردی و نصف سان...
چطوری تو تلگرام پست جدید میزارین دوستان
به نی نی وبلاگ تلگراف بزنی چقد طول میکشه تا جواب بدن ؟
چهارشنبه 28 فروردین 98 ساعت 13:45
یه روز که نزدیک اومدن بابا بود تو خونه تو دیگه حوصلت سر رفته بود و بهونه ی بابا رو میگرفتی رفتی خودت شلوارتو برعکسی پوشیدی گفتی بریم بابادون ( بابا جون ) بهت گفتم کفش نداری که دخترم رفتی کفشاتو از تو جاکفشی آوردی و به سبک خودت پوشیدی 😂 ( اون لنکه کفش که درست پوشیدی خودم پات کردم ) بعدش رفتی دم در و در میزدی و میگفتی یا الله باز کن بابایی که بابات از پشت درو برات باز کنه 😊😊😊😘😘😘😘 اینجا هم شلوارتو درست پات کردم کفشاتم پات کردم اومدیم بیرون پیشواز بابا 👇👇👇 چقدم خوشحال بودی که میتونستی بازم دست تو خاک بیاری و سنگریزه جمع کنی به بابات زنگ زدم گفت دیر میاد واسه همین زودی رفتیم بالا 😄 ...






