نرجس خانومنرجس خانوم، تا این لحظه: 9 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

من و نرجس بانو

پیشرفتهای پانزده ماهگی

دختر نازم یک سال و سه ماهه شده پانزده ماهه شدی عزیز مامان...... الان دیگه یا علی رو درست میگی، عباس، تاب تاب عباسی، نمیدم، بالا، بریم، و اینکه اگه کاری رو بخوایم ازت منظورمونو میفهمی و انجام میدی،  همیشه هم کشو کمدتو خالی میکنی و دنبال شلوارتی تا بپوشی و بری بیرون کفشاتم همینطور . کلا خودکفایی نمیای منت کشی مثلا کاراتو خودت انجام میدی اوووووم دیگه الان یادم نمیاد پیشرفتهای زبانی تو 🙈 یادم اومد تو دفترت برات مینویسم البته اینروزا اینقد سرگرم شیرین کاریا و خرابکاریاتم که اصلا وقت نمیکنم بیام وبلاگتو آپ دیگه ببخش دیر به دیر میام اینحا اینم نمونه اش 👇👇👇   ببین چه جاهای خطرناکی رو دوست داری باشی&...
24 آبان 1397

این روزها حالم خوب نیست ولی تو با من حرف بزن دخترم

امروز شهادت امام رضا و 29 صفره ولی چون مامانی مریض شده نتونستیم بریم عزاداری توی این حال و هوای خرابم داشتم صدات میکردم تو هم بازی میکردی یهو به زبون خودت حرف منو تکرار کردی نرجس دو بار نرجس رو تکرار کردی کلی حالم خوب شد  شنیدن اسمت از زبون خودت شد مسکن تمام دردام  ...
17 آبان 1397

سر زدن دهمین نازگل خانوم و سوختگی انگشتت

ده آبان متوجه شدم دهمین دندونت نیش زده  کلی خوشحالی کردیم . این روزا دندونات دارن واسه مامان معما طرح میکنن   دندون آسیاب بالایی سفید شده بود همش منتظر بودم نیش بزنه ولی دقیقا دندون پایین همون نیش زده ولی بالایی همچنان سفیده دستم میزنم دندون احساس میکنم. خب داشتم می گفتم واسه در اومدن دندون بیقراری میکردی خیلی بیشتر و عجیبتر از دندانهای قبلیت ساعت چهار صبح بود باباجون اسپند دود کرد واست تا اومد نزدیکت شه دست زدی زیر اسپند سوز و انگشتت هم سوخت  باباجون سریع تخم مرغ آورد سیب زمینی هم گذاشتم رو دستت و همش فوت میکردم تا کم کم آروم شدی و خوابیدی البته آستامینوفن هم بی تاثیر نبود ...
13 آبان 1397

مقدمه

 نرجس بانو! دخترم! من به یمن اومدن تو مادر نامیده شدم. نرجسم شیرینی روزهای جوانی ام را با تو تقسیم میکنم حرفهایی را که شاید هیچ وقت یادم نیاید برایت مینویسم تا برای تو یادگاری بماند این وبلاگ متعلق به پرنسس نازم نرجس خانوم جهت ثبت خاطرات شیرین زندگیش است که من با تمام عشق برایت می‌نویسم تا هدیه ای باشد برای آینده ی تو عزیزم ...
11 آبان 1397

مقدمه

نرجس بانو! دخترم! من به یمن اومدن تو مادر نامیده شدم. نرجسم شیرینی روزهای جوانی ام را با تو تقسیم میکنم حرفهایی را که شاید هیچ وقت یادم نیاید برایت مینویسم تا برای تو یادگاری بماند
11 آبان 1397