نرجس خانومنرجس خانوم، تا این لحظه: 9 سال و 2 ماه و 10 روز سن داره

من و نرجس بانو

کلاه گفتن یهویی

امروز صبح در یه جعبه کادویی رو ، رو سرت گذاشته بودی و میگفتی کلاه کلاه ( با آهنگ ) اولش نمیفهمیدم چی میگی دقت کردم متوجه شدم داری میگی  کلاه بغلت کردم و بوسیدمت و با هیجان گفتم آفرین آره کلاهه اونوقت واکنش تو میدونی چی بود !؟ خودتو از تو بغلم کشیدی بیرون و نگام کردی گفتی بله؛ با یه حالت طلبکارانه و عاقل 😆😜 که آدم احساس میکرد مثلا بهش میگی دو ساعته میگم کلاه نمیفهمی خب 😁 شیرین زبونم ما به تو افتخار میکنیم 😘 بعدشم رفتیم پایین گذاشتمت رو نیمکت کنار مهرسا و خودم رفتم رو یه نیمکت دیگه که گفتی عکس یعنی عکستو بگیرم منم کلی عکستونو گرفتم  البته جون نور میافتاد تو گوشی اصلا نمیدیدم صفحه گوشی رو ولی همینطور از حفظ چند تا...
16 بهمن 1397

دختر کتاب خونم

  اولین کتابخونه رفتن دخترم با باباجون 👆👆👆 قربون دختر کتاب خونم برم‌ من 😘 آقای کتابدار همین کتاب رو که داری میخونی به خودت داده بود ظاهرا جز آرشیو مطبوعاتشون بوده البته تا اومدی خونه گیر دادی بخونم واست منم همینطوری که میخوندم توجهت به دایره های تو خالی بالای صفحه جلب شد و هی باهاشون ور رفتی تا بالاخره چند ورق رو با هم گرفتی و پاره کردی خیلی حیف شد شعرای خیلی خوب و جالبی داشت بعدشم رفتیم خونه خاله طاهره اینا مثلا ژست گرفتی  عکستو بگیریم 😄 اینم از آخر شب که گیر داده بودی جواربتو پای باباجون کنی 😄😍😍 👇👇👇👇   ...
13 بهمن 1397

یه روز شاد

اینروزا یه کوچولو سرد شده هوا . بس گفتی پاک یعنی پارک دیروز رفتیم پارک ؛ سوار ماشین اسباب بازی که شدی تا ماشینو روشن کردن ترسیدی و خودتو کشوندی زیر صندلی ؛ اومدم بزارمت جات که دیگه ولم نکردی و چسبیدی بهم که یعنی سوار نمیشم ( دختر من ترسو شده 😉😇 ) البته جاش کلی تاب تاب عباسی و سرسره بازی کردی خیلیم بهت خوش گذشت وقتی مثلا میخوای ژست بگیری تا ازت عکس بندازیم 😁 👇👇     ان شاءالله همیشه لبت خندون باشه داری اطراف رو میپای که چیزی از نگاه ریز بینت دور نمونه 🙃 👇   ...
3 بهمن 1397

خاطره بازمانده

دو شب قبل شب یلدا عزیز جون رفته بود قشم که  خاله سکینه زایمان کرده بود دایی صادق هم شمال بود خودمون تازه از بندر اومده بودیم میخواستیم بریم پیش بابابخشی بخوابیم رفتیم پیش خیاط لباس شب یلداتو تحویل گرفتیم بعدش اومدیم خونه وسیله هارو بزاریم که سریع بریم در همین حین تو اومدی تو پاهام  و متوجه نشدم پام بهت خورد افتادی لبت خورد به مبل لبت پاره شد    به زور خونشو بند آوردیم به کسی هم چیزی نگفتیم کسی هم نفهمید ولی الان که خوب شده گوشت بالا اومده ولی تا نگم کسی کتوجه نمیشه وقتی میخندی یه کم مشخصه ولی بازم با نمکی  ...
23 دی 1397

خدایا واسه داده و نداده ات شکر

سه سال پیش یه همچین روزی حوالی همین ساعتا بدون دغدغه ی ساعتی بعد با خیالی خوش خرامان رفتم خوابیدم که با دردناکترین اتفاق زندگیم بیدار شدم  و تا چند ساعت بعدش تکه ای از وجودم کنده شد و خداوند لیاقت امانت داری رو ازم گرفت  ​​​​​​ قبل خوابیدن کلی باهاش درد و دل کردم که همون اولین و آخرین درد دل من باهاش شد  و امسال باز خداوند امانتی رو بهم عطا کرد که دستش تو دستمه و میخوایم بریم پیش خیاط و اولین شلوار مامان دوز رو براش برش بزنم    ...
22 دی 1397