نرجس خانومنرجس خانوم، تا این لحظه 1396 سال و 5 ماه و 12 روز سن دارد

من و نرجس بانو

یه روز شاد

اینروزا یه کوچولو سرد شده هوا . بس گفتی پاک یعنی پارک دیروز رفتیم پارک ؛ سوار ماشین اسباب بازی که شدی تا ماشینو روشن کردن ترسیدی و خودتو کشوندی زیر صندلی ؛ اومدم بزارمت جات که دیگه ولم نکردی و چسبیدی بهم که یعنی سوار نمیشم ( دختر من ترسو شده 😉😇 ) البته جاش کلی تاب تاب عباسی و سرسره بازی کردی خیلیم بهت خوش گذشت وقتی مثلا میخوای ژست بگیری تا ازت عکس بندازیم 😁 👇👇     ان شاءالله همیشه لبت خندون باشه داری اطراف رو میپای که چیزی از نگاه ریز بینت دور نمونه 🙃 👇   ...
3 بهمن 1397

خاطره بازمانده

دو شب قبل شب یلدا عزیز جون رفته بود قشم که  خاله سکینه زایمان کرده بود دایی صادق هم شمال بود خودمون تازه از بندر اومده بودیم میخواستیم بریم پیش بابابخشی بخوابیم رفتیم پیش خیاط لباس شب یلداتو تحویل گرفتیم بعدش اومدیم خونه وسیله هارو بزاریم که سریع بریم در همین حین تو اومدی تو پاهام  و متوجه نشدم پام بهت خورد افتادی لبت خورد به مبل لبت پاره شد    به زور خونشو بند آوردیم به کسی هم چیزی نگفتیم کسی هم نفهمید ولی الان که خوب شده گوشت بالا اومده ولی تا نگم کسی کتوجه نمیشه وقتی میخندی یه کم مشخصه ولی بازم با نمکی  ...
23 دی 1397

خدایا واسه داده و نداده ات شکر

سه سال پیش یه همچین روزی حوالی همین ساعتا بدون دغدغه ی ساعتی بعد با خیالی خوش خرامان رفتم خوابیدم که با دردناکترین اتفاق زندگیم بیدار شدم  و تا چند ساعت بعدش تکه ای از وجودم کنده شد و خداوند لیاقت امانت داری رو ازم گرفت  ​​​​​​ قبل خوابیدن کلی باهاش درد و دل کردم که همون اولین و آخرین درد دل من باهاش شد  و امسال باز خداوند امانتی رو بهم عطا کرد که دستش تو دستمه و میخوایم بریم پیش خیاط و اولین شلوار مامان دوز رو براش برش بزنم    ...
22 دی 1397

هفده ماهگی ابرکم

  عروسک مامان هفده ماهگیت مبااااااارک  نرجس خانوم قشنگ ما این ماه هم یه سری تغییر و تحول جالب داشتی وقتی خوابت میاد میری رو تشکت و سرتو میزاری رو بالشت و میگی لا لا تا بگم نرجس خانوم برام لالایی بخون تا بخوابم سریع میای واسم لالایی میخونی  دمر میخوابم میگم ماساژم بده میای و مث باباجونت یه پاتو میزاری رو کمرم یه پای دیگه هم زمین و ماساژم میدی یا هم اینکه میشینی رو کمرم و بادستت مثلا کتفم رو مشت مالی میکنی آخرش هم باید رو کمرم پیتمو پیتکو کنی  حرف زدنت هم همچنان در حال پیشرفته و کلی برا خودت سخنرانی میکنی البته با زبان خودت  به مهر و مبل هر دو میگی م با ضمه رأ با فتحه یعنی رفت بعضی وقتا هم می...
21 دی 1397

20 دی 97

امروز کلی شیطونی کردی  تعجب کردی که آخه من چرا دارم تو رو دعوا میکنم 👇👇👇 بعدشم کلی نق زدی که دعوات کردم آخرشم بی خیال مامان شدی و به ادامه کشفیاتت رسیدی که اونور چرخ خیاطی چه خبره 👇👇👇 ...
20 دی 1397

روز نگار

دیشب خیلی زود خوابیدی اولش کلی کیف کردم ساعت هشت و نیم خوابیدی ولی نیم ساعت بعدش بیدار شدی و گفتی آب بده اول بهت آب ندادم که چرتت نپره ولی دیدم واقعا تشنه ای باباجون تو رو گذاشت رو شونه اش و برد آب بهت داد ( چقدم تشنه بودی ) و خوابت کرد ولی امان یه ساعت بعدش همش می می خوردی تا اذان صبح که رفتی رو دست باباجون خوابیدی دخترم تو همون دیر وقت بخوابی بهتره حداقل یه ساعت میتونم راحت بخوابم امشبم رفتیم نمایشگاه کتاب هیچ کتابی مناسب سن تو نبود ولی یه کتاب واسه آماده شدن مدرسه ات خریدم اسمش هست « ما » قصه جالبی داره باباجون از تو ماشین نیورده بالا بعدا عکسشو میزارم ...
20 دی 1397

18 دی 97

بالأخره دوازدهمین دندونت سر زد.   دندان نیش بالایی سمت راست  ​​​​​​ دندون آسیابت خیلی شل شده ولی هنوز سر نزده مث اینکه دوست داره هنوز زیر پوستی زندگی کنه تو یه پست جداگونه روند تکامل دندونات رو باید بزارم ...
18 دی 1397

جارو برقی خونه مون

چهارچوب در حموم یه کم پوسیده خاک و سیمانش معلومه جارو برقی خونه ما رفته موشکافانه این خاک هارو رو با دو تا انگشت کوچیکش جمع کرده و میخوره   بابا جون گفته با چسب آکواریوم سوراخو پر میکنه  و اما چند ساعت بعدش خونه خاله طیبه سم مرگ موش رو از زیر کابینت پیدا کردی گذاشتی دهنت    😱 ولی مامانی دید و سریع از دهنت در آورد و آبلیمو داد بخوری که بی اثر بشه البته اون تا دونه هم بازمانده بود که تو پیداشون کردی  بلا شدی دخترم  ...
17 دی 1397

دختر صبورم

امشب خونه بابابخشی اومدیم که فردا بابا اینا دارن میان. لثه ات درد میکنه  میبری روی لثه ات و مث آدامس زبونتوزبونتوزمیجوی   ببین چه تدابیری واسه تسکین دردت اندیشیدی  . با اینکه من موهات و شقیقه و لثه هاتو همیشه با روغن زیتون چرب میکنم. چه دردی داری میکشی خدا میدونه خوبه بعدها این روزا تو خاطرتون نیست شاید واقعا حکمتش همین باشه ...
13 دی 1397